می بینی؟
-
تاریخ: 1396/11/5 ساعت: 22:55
بخدا آدم حالیش نمیشه،یهو به خودت میای میبینی ع آخرین مطلبی که گذاشتی 40 50 روز گذشته،من فقط موندم چطور تو آموزشی سربازی روزا انقد سریع نمی رفت؟شاید واسه این بود که 9 شب میخوابیدیم 4 صبح پا میشدیم،بعد از لحظه لحظه بیدار بودنمون استفاده میکردیم،مثلا گوشی ای نبود که روشنش کنیم بریم توش یهو به خودمون بی...
اوه
-
تاریخ: 1396/11/5 ساعت: 22:55
همینطوری اینایی که تو پیوند ها هستنو نگاه کردم،تقریبا از 34 نفری که وبلاگاشونو ثبت کردم،فقط مصطفی،مهدیه،عظیمه و این اواخر الیزابت (ک الان خبردارشدم) می نویسن،بقیه پستها برمیگرده به 94 ،93، 92، 91،90 و 89...اوووووووووپس تازه خیلی ها هم حذف شده وبلاگاشون! همیشه سعی کردم وبلاگ و رفقای وبلاگی رو فراموش ...
بنویس قضاوت مخصوص خداست
-
تاریخ: 1396/11/5 ساعت: 22:55
قضاوت شاید تا همین پارسال توجه ای نمیکردم به "قضاوت"،یعنی زیاد پیگیرش نمیشدم،پی ماجرا رو نمیگرفتم،تا اینکه تو دوران خدمت،یک همخدمتی بسیار خوب و مذهبی مارو برد تو یک جلسه سخنرانی یک حاج آقای بسیار خوبی به نام آقای حاج آقا اخوان،آخونده ولی انصافا دمش گرم خیلی خوبه،ینی مثل بقیه نیست واقعا خوبه..بگذریم،...
wow
-
تاریخ: 1396/8/14 ساعت: 8:22
سلام باور کنین شاید هفته ای چن بار به فکر اینجا میفتم و به خودم میگم که چرا نمیام بنویسم؟لعنتی من هر ماه این جارو آپ میکردم،الان چی شده که 4 5 ماهه نیومدم!امان از توییتر که بعضی از درد و دلامو و حرفای دلمو اونجا می نویسم در صورتی که باید اینجا بنویسم
گاهی خسته میشه آدم
-
تاریخ: 1396/8/14 ساعت: 8:22
میدونی چیه؟ گاهی آدم خسته میشه،از سیاست،عشق،تنهایی چه بدونم هرچی.. مثلا من 25 ساله خیلی خسته تر از من 19 ساله هستم،از خیلی چیزا دست کشیدم و میکشم و میگم ولش کن دیگه مهم نیست،خیلی چیزا دیگه برام مهم نیست،میخواد چی بشه میخواد چی نشه،کی رییس جمهوره،کشور
بعد از این همه سال
-
تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 5:41
بعد از این همه سال فکر نمی کردم اینطوری بشه الان دو سه هفته بود اصن یادم رفته بود که همچین وبلاگی هم دارم! همش هم تقصیر خود بلاگفا هستش به خاطر اتفاقای اخیر... اصن ریده شد به همه چی شت شت شت نوشته شده توسط August در ساعت ۲:۳۲ ق.ظ | لینک |
سربازی
-
تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 5:41
سلام الان که دارم مینویسم، شاید یه سال دیگه به امشبم بخندم شایدم نه! ولی چشام پر اشک شده و دارم آهنگ تکیه گاه ستار رو گوش میدم :) میدونم، سربازی چیز بزرگی نیست اما برای من خیلی انگار بزرگه،فکر می کردم خیلی دلم سنگ تر از اینا باشه،اما باور کنید یک روز نبودم شبش زنگ که زدم خونه مادرم برداشت بغض کردم!
بعد از 3 ماه
-
تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 5:41
18 دی بروز شد **** سلام بچه ها فکر نمیکردم که بیاین و نظر بدین واقعا خوشحال شدم تقسیم شدیم و از شانس بد یا خوب من افتادیم تهران! تقریبا خودمو آماده کرده بودم که بیفتم تهران بعد از 6روز مرخصی اومدیم خیابون شریعتی و خیابان پلیس تقریبا نصف بچه های آموزشی باهامون بودن و تازه دوست دوران دبیرستانمم دیدم!ا
اومدم مرخصی
-
تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 5:41
بعد از دو ماه و یک هفته اومدم مرخصی.. الان داشتم پستهای قدیمی اینجا رو میخوندم گفتم بنویسم از این روزا که بعدها خاطره میشه البته دیگه حس و حال اون قدیما نیست. بگذریم،هوا اینجا سرد و بارونیه و فکر کنم تو این 2 3 روز که اومدم کار دستم داد و سرما خوردم. فقط خواستم اعلام حضور کنم. برچسبها: سربازینوشته ش...
زنده
-
تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 5:41
زنده ام خدمت سخت نیست اما نمیخوام در مورد قسمت بعد از آموزشیش خاطره ای بنویسم :) تا اوایل مهر خدمت دارم آبان تموم میشه اگه خدا بخواد :) نوشته شده توسط August در ساعت ۲:۱۸ ق.ظ | لینک |
دوسسسس دارم
-
تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 5:41
اول از همه اینکه بگم، نبـــــــــــــــود 130 روز دیگه؟ بعدش سلام سلام به رفیقای قدیمی و موندگار که بعد از این همه سال هنوز به من بی معرفت محبت دارنو بهم سر میزنن،میخوام بدونین که بودنتون بهم یه حس خیلی قشنگی میده که هیچ جای دیگه پیداش نکردم، پس بمونین :) لدفا ♥ باید بگم که توی سربازی، خیلی تایم بیک
تمام ناتمام
-
تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 5:41
اول اینکه چقد زود گذشت این 130 روز! بازگشت به پست قبلی:الان که رسیدم به پایان...اول بذارین مقوله سربازی رو براتون شرح بدم که برای من چی بوده وچی شده که انقد ازش حرف زدم! من تقریبا از همان دوران کودکی به دنبال پیچوندن سربازی بودم،موقعی که داداشمم رفت خدمت، ترس من از خدمت رفتن چندبرابر شد،همش دنبال را
افسردگی بعد از خدمت
-
تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 5:41
+دیشب که حسش بود باید می نوشتم، الان احساس میکنم حسش پریده! +همه همیشه میگفتنا سربازی ک تموم شه تازه بدبختیا شروع میشه،راست میگفتن! روزی نیست که فکر نکنم به آینده،اینکه میخوام چیکار کنم ،چی میشه..چی نمیشه و کلی فکر مزخرف دیگه! +یه جورایی احساس میکنم تا اینجا وقتمو حروم کردم، اون از رشته بدرد نخورمون
عید
-
تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 5:41
اهل ایرانم..زاده ی تهرانم...تکه وبلاگی دارم..خرده سایتی..سر سوزن عقلی!دوستانی مجازی دارم بهتر از واقعی ها!و خدایی که در این نزدیکیهاست...لای این پی نوشت ها..پای آن پست بلند..زیر آن یکی پست..من وبلاگ نویسم...وبلاگم قالبی ساده دارد..حرفهایم را می تایپم...اهل ایرانم..پیشه ام تجربی...گاه گاهی انگلیسی ص
غریبه شدم
-
تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 5:41
سلام احساس میکنم غریبه شدم با اینجا انگار روم نمیشه دیگه حرفامو با شما بزنم در حالی که یه زمونی اینجا تخلیه احساساتم بود! شاید باید به پای بزرگ شدن و بالارفتن سن گذاشت اینو ، نمیدونم :) آها یه چی بگم،بزرگترین ترس زندگیم خدمت رفتن بود اما الان دلم واسه روزای خدمت تنگ شده، میبینی کار دنیارو؟ خوبین شما...